قسمت اول(روز ثبت نام)

12 سال درس خوندیم به امید رسیدن به دانشگاه.بعد از زمین زدن قول کنکورواومدن نتایج امیدت برای رسیدن به دانشگاه سراسری ناامید شدو دست به دعا منتظر نتیجه دانشگاه شهید بهشتی از نوع آزاد نشستیم!!!بالاخره نتایج آزاد اومد و به آرزوی دیرینمون(رشته پزشکی)دست یافتیم.(که البته خداخیردهد دکتر جاسبی راکه در این مملکت امید هیچ پیروجوانی را ناامید نمیکند)

آره 12سال اومدیم تا رسیدیم به دانشگاه آزاد اسلامی کازرون!!

تبریکات بود که از چپ و راست بر خانم دکترهاو آقادکترهای آینده وارد میشد.هنوز پات به دانشگاه نرسیده بود و ثبت نام هم نکرده بودی که میپرسیدند خب حالا میخوای توچه رشته ای تخصص بگیری؟!!!!

خلاصه تا اینکه روزثبت نام فرارسیدسر بلندو باغروروافتخار همراه با والدین البته با کیفی پر از پول!!به سمت دانشگاه آزاد کازرون حرکت کردیم.یکی از روز های گرم تابستان بود که البته وقتی با گرمی استقبال کارکنان دانشگاه مواجه شدیم گرمای آن را بیشتر احساس کردیم.وارد محیط دانشگاه شدیم به همه ی دانشجویان جدید الورود شاخه گلی تقدیم میکردند و خیر مقدم می گفتند!!پس از گذشتن از کافی شاپ دانشگاه (بوفه) به نقشه عظیم دانشگاه برخورد کردیم قند در دلم آب شد سرم بالا بودو بالاتر گرفتم در پوست خود نمی گنجیدم با یک نگاه به نقشه فهمیدم که در چه دانشگاه عظیمی قرار است تحصیل کنم.همه چی داشت:کافی شاپ ،کافی نت ،سوله ورزشی ،استخر و...که البته می گفتند قراره جهت یک بعدی نشدن دانشجویان پینت بال و کارتینگ هم به این نقشه اضافه بشه!!خب دیگه جای تعجب نداشت همیشه پول امکانات میاره اما نمی دونم چرا هرچی گشتم دانشکده پزشکیو تو نقشه پیدا نکردم.بالاخره به محل ثبت نام رسیدیم بر خلاف انتظار هیچ صفی وجود نداشت!!و کارها سریعا پیش می رفت سرعت انقدر بالا بود که گویی اینترنتی ثبت نام می کردی!در انتظار ثبت نام اینترنتی بودم که حرفای دو نفر دیگر که پشت سرم ایستاده بودند توجه مرا به خودشان جلب کرد.از سخنانشان فهمیدم که اینها هم خانم دکترها و آقا دکترهای آینده یعنی همان همکلاسی های آینده ام هستند.کمی به سخنان شیرین و دلچسبشان گوش دادم:

1_ آره بابا اینجا تو دانشگاه آزادا اوله

2_ جدی میگی؟!

1_ آره نمیدونستی؟!میگن بخش پزشکیش 28 تا هیِئت علمی داره

2_ چی میگی؟

1_ آره بابا اینجا با شهید بهشتی رقابت میکنه،اساتید پروازی داره میگن یکی از استاداش یه پاش ایرانه یه پاش استرالیا!

2_ جدی؟نمیدونستم

1_تازه میگن سالای اول تاسیسش خود گایتون و اسنل اینجا تدریس میکردن!!! تازه اسنل وصیت کرده جسدشو تو سالن تشریح اینجا تشریح کنن

...

که ناگهان یکی از کارکنان دانشگاه که مسئول ثبت نام اینترنتی بود گفت خانم شما!عکس،کپی شناسنامه،مدارک و...

پس از انجام کارهای اداری داشتم نفسی برمیاوردم که فیشی به دستم دادند واون نفس در سینه حبس شد!اصل مطلب را فراموش کرده بودم،به سمت بانک حرکت کردم روی فیش را نگاه کردم نوشته شده بود مبلغ... شهریه ثابت (که قابل انتظاروپیش بینی شده بود)و مبلغ 50 هزارتومان به حساب آقای فلانی!توی راه بانک فقط به آقای فلانی فکر میکردم،که کیست؟این مبلغ را به چه عنوان دریافت میکند؟و فقط همین امروزچه مبلغ ناقابلی وارد حساب ایشون میش؟؟ابتدا فکر کردم شاید آقای فلانی پدردانشگاه آزاد ایران است و این مبلغ را به پاس خدمت عظیمی که نه تنها به جمیع جوانان ایران بلکه به جمیع کودکان،میانسالان و سالمندان کرده اند دریافت میکنند!!.اما بعد از انجام چند جمع وضرب ذهنی مخم سوت کشیدو فهمیدم که اومیتواند یک بیل گیتس ناشناخته باشد!!

وارد بانک شدم یک دور 360 درجه زدم چون نمیدونستم کجا باید بایستم وآخر صف کجاست،البته هیچ جای نگرانی نبود چون این بانک در یک محیط کاملا فرهنگی قرار گرفته بود و اکثر مشتریانش دانشجویان و افراد فرهنگی بودندو هیچ کس سعی نمیکرد حق دیگری را ضایع کند!!به عبارتی هیچ کس نه زنبیل گذاشته بود نه از صف جلو میزد!!با این وجود نمیدانم چرا بانکی شبیه بانک برره در جلو چشمانم نمایان شد!!!

با واریز پول ،ثبت نام ما هم قطعی شد.

این داستان ادامه دارد...